آسمان چه غریبانه به حال من دل باخته می بارد وچه

عاشقانه نعره سرمی دهد بی آنکه بداند بهرچه !شاید

که آسمان هم بامن همدرداست شاید بر،اوهم جفا

کرده اند شاید اوهم درمانده است ازاین دنیاکه این گونه

 دردودل می کندآسمان عاشقانه می گرید زیراکه اودل

باخته است وعاشقانه به حال دل خود می گرید ومن

هم آهسته بااومی گریم وچه غریبانه رفت آن پرنده ی

 کوچک وقتی که ازصدای گریه ام خسته شد.

 

 

دراین شبهای دل تنگی که غم با من هم آغوشه

بجز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه

نه هم دردآوایی با من یک دل نمی خونه

از این سرگشتگی بیزارم وبیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار